
یک کسی را می خواستند اعدام کنند، که از دزدهای بنام بود.گفتند: درخواستی نداری؟گفت: چرا ؛ دوست دارم مادرم بیاید با مادرم صحبتی بکنم.گفتند: خوب اشکالی ندارد، مادر بیاید.مادر آمد. گفت: پسرم چه می خواهی؟گفت: مادر دوست دارم زبانت را دربیاوری بگذاری در دهان من؛ من همین آرزو را دارم.مادر هم گفت: باشه. زبان را درآورد. این فرزند شروع کرد گاز گرفتن زبان مادر.آمدند او را گرفتند و گفتند: ای دیوانه چکار می کنی؟گفت: این مادر باعث شد امروز من کنار چوبهدار بیایم.بچه که بودم یک عدد تخم مرغ دزدیدم آوردم خانه. ماما...
ادامه مطلب