داستانهای کودکانه

متن مرتبط با «مادر» در سایت داستانهای کودکانه نوشته شده است

انشا عشق به مادر

  • نیلوبلاگ

    خواهم باران ابرهای تیره ی خودم را پاک کنم نه برای این که دلم خوش شود که می دانم نمی شود شاید دلم کمی با بوی خوش چادر مادرم آرام بگیرد.حال نوجوانم و درس می خوانم اما وقتی پیر شوم، مطمئنم تمام زندگی ام درد خواهد کرد و به جوش و خروش خواهد افتاد زیرا دلم نوازش و نسیم دست های نورانی و معطر مادرم را می خواهد. مادر موجود عجیبی ست… می دانید چرا؟ روزی پیش مادرم رفتم و گفتم: مامان یه چیزی بگم منو دعوا نمیکنی؟ او گفت: چی پسرم؟؟ گفتم: دوچرخه ام را شکسته ام. او با چهره ای خندان اما دست های خروشان به پاهایم ض...

    ادامه مطلب
  • زبان قاتل مادر

  • نیلوبلاگ

    یک کسی را می خواستند اعدام کنند، که از دزدهای بنام بود.گفتند: درخواستی نداری؟گفت: چرا ؛ دوست دارم مادرم بیاید با مادرم صحبتی بکنم.گفتند: خوب اشکالی ندارد، مادر بیاید.مادر آمد. گفت: پسرم چه می خواهی؟گفت: مادر دوست دارم زبانت را دربیاوری بگذاری در دهان من؛ من همین آرزو را دارم.مادر هم گفت: باشه. زبان را درآورد. این فرزند شروع کرد گاز گرفتن زبان مادر.آمدند او را گرفتند و گفتند: ای دیوانه چکار می کنی؟گفت: این مادر باعث شد امروز من کنار چوبهدار بیایم.بچه که بودم یک عدد تخم مرغ دزدیدم آوردم خانه. ماما...

    ادامه مطلب