داستانهای کودکانه

خرید بک لینک
مطلب پدر نیلوبلاگم در یکم خردادماه 1355 در شهر جاجرم، در خراسان شمالی، چشم به جهان گشود. آموزشهای آغازین را در همان شهر فراگرفت و همواره از کتابخانهی همگانی آن شهر بهره می برد. خواندن کتاب را با داستانهایی داستانهای کودکانه...ادامه مطلب

ما را در سایت داستانهای کودکانه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 67 تاريخ: چهارشنبه 19 آذر 1399 ساعت: 1:11

امروز خانم معلم گفت در مورد عشق انشا بنویسیم، پیش بابا رفتم و از بابایی خواستم در نوشتن انشا بهم کمک کنه، وقتی بابایی از موضوع انشا مطلع شد گفت: این خانم معلمتون هم عاشقه ها! آخه بچه کلاس دومی رو چه به عشق! برو از مامانت بپرس، من اصلا" حال و حوصله ی چنین موضوع انشاهایی رو ندارم! پیش مامانی رفتم و از مامانی خواستم در مورد عشق برام انشا بگه که یهو مامانی زد زیر گریه و خطاب به بابایی گفت: آهای مرد چطور اون روزا خوب بلد بودی در مورد عشق انشا بنویسی و فرت و فرت برام نامه می نوشتی، اما حالا حوصله ی دو کلوم صحبت کردن در مورد عشق رو نداری؟! اصلا" تو از همون روز اول هم عاشقم نبودی ... مامانی نتونست بی داستانهای کودکانه...ادامه مطلب

ما را در سایت داستانهای کودکانه دنبال می‌کنید

برچسب: انشا,درباره,عشق, نویسنده: بازدید: 126 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 16:24

خواهم باران ابرهای تیره ی خودم را پاک کنم نه برای این که دلم خوش شود که می دانم نمی شود شاید دلم کمی با بوی خوش چادر مادرم آرام بگیرد.حال نوجوانم و درس می خوانم اما وقتی پیر شوم، مطمئنم تمام زندگی ام درد خواهد کرد و به جوش و خروش خواهد افتاد زیرا دلم نوازش و نسیم دست های نورانی و معطر مادرم را می خواهد.مادر موجود عجیبی ست… می دانید چرا؟ روزی پیش مادرم رفتم و گفتم: مامان یه چیزی بگم منو دعوا نمیکنی؟ او گفت: چی پسرم؟؟ گفتم: دوچرخه ام را شکسته ام. او با چهره ای خندان اما دست های خروشان به پاهایم ضربه زد.اما به خدا قسم حدودا بعد از 5 دقیقه کنارم آمد و مرا بغل کرد و من در دریای محبت مادرم غرق شدم داستانهای کودکانه...ادامه مطلب

ما را در سایت داستانهای کودکانه دنبال می‌کنید

برچسب: انشا,عشق,مادر, نویسنده: بازدید: 140 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 16:24

مردی برای خود خانهای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت.در همسایگی او خانهای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی میکرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانهاش و ریختن آشغال آزارش میداد.یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است.سطل را تمیز کرد، برق انداخت و آن را از میوههای تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد.وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار دیگر برای دعوا آمده است.وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل پر از میوههای تازه داستانهای کودکانه...ادامه مطلب

ما را در سایت داستانهای کودکانه دنبال می‌کنید

برچسب: همساده, نویسنده: بازدید: 109 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 16:24

توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم.روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشان دادن که باید پایش را بعلت عفونت می بریدیم.دکتر گفت که اینبار من نظارت می کنم و شما عمل می کنید...به مچ پای بیمار اشاره کردم که یعنی از اینجا قطع کنم و دکتر گفت: برو بالاتر!بالای مچ را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر!!بالای زانو را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر!!!تا اینکه وقتی به بالای ران رسیدم دکتر گفت که از اینجا ببر...عفونت از این جا بالاتر نرفته!لحن و عبارت «برو بالاتر» خاطره بسیار تلخی را در من زنده می كرد خیلی تلخ.دوران کودکی همزمان با اشغال ایران توسط متفقین در محله پ داستانهای کودکانه...ادامه مطلب

ما را در سایت داستانهای کودکانه دنبال می‌کنید

برچسب: مکافات,عمل,غافل,مشو,گندم,گندم,بروید, نویسنده: بازدید: 269 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 16:24

صفحه بندی